سلام
دیگه اینجا هم حوصله ام رو سر می بره. یادش بخیر یه روزی با چه ذوق و شوقی اینجا مطلب می ذاشتم اگه یک ماه می شد و اینجا به روز نشده بود انگار خودم بوی کهنگی می گرفتم. اما حالا حتی وقتی هفته ای دو بار هم اینجا مطلب می ذارم باز.. انگار همه ی خالی های دنیا درونم رو پر کرده. و من دیگه نه قلمی برای نوشتن دارم و نه حنجره ای برای فریاد. از این همه تغییر اطرافم که منو فقط با خودش این ور و اون ور می کشونه خسته شده ام. از همه ی اونایی که ادعای دوستیشون دنیا رو می ترکونه اون وقت درست وقتی بهشون احتیاج داری می بینی هیچ کسی نیست که بهش تکیه کنی خسته شده ام. دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم! نه حوصله ی نوشتن دارم و نه حوصله ی فکر کردن. دلم می خواد از صبح تا شب بخوابم! اما وقتی کابوسها تنهات نمی ذارن...
احمق شدم مگه نه؟؟ آدم که همه ی زندگیشون جار نمی زنه.. دختره ی دیوونه تو که عادت داشتی همه فکر کنن هیچ دردی نداری.. همه فکر کنن تمام خوشیهای دنیا درستی روی زندگی تو ریخته شده..
آره من خیلی عادتا داشتم.. بازم ادامه می دم. هیچ کس نمی فهمه.. همون طور که تا حالا کسی نفهمید..
هیچ کس نمی فهمه.
خیلی خسته ام.. شاید دیگه اینجا مطلب نذارم. نه اینجا و نه هیچ جای دیگه. یه زمانی وقتی شعرام بوی مرگ می گرفته یه سری آدم بی درد اونایی که فکر می کنن از همه چیز خبر دارند می گفتند تو فقط دلت می خواد خودت رو غمگین نشون بدی یا یه بنده خدایی که خودش رو یه روانشناس تصور می کرد می گفت وقتی آدم از همه چیز تو زندگی برخوردار باشه و خوشبخت باشه ناخودآگاه سعی می کنه خودش رو بدبخت نشون بده..
حالم از همشون به هم می خوره. از همشون..
به هیچ کس ربطی نداره که من چی می نویسم. به هیچ کس ربطی نداره که من خوشبختم یا بدبخت. اصلا به هیچ کس ربطی نداره که من کیم!
مزخرف بسه.
خدا نگهدار

در این خاکستری باران رقص رنگها ،
کوتاه و بلند...!!
خط کشم نمی کشد..
نور خور شده ای!
این قلبهای درد
با تکانی
رنگی
نگاهی..
فرو می خورند...!!

خواستم بی پرده بگویم
فرود آمدی؛
لانه ی کبوتر و
دسته ی کلاغ...
آن بالایم؛
تا آغاز پرستو،
آخر کفتار..
و تو بی آغاز
در این انتهای بی سر و ته،
جارچی شده ای؛
نیرنگ انزوا،
تیر تیزتر از چشم عقاب،
و دشنه های تشنه به مرگ را...
شکست می خورم در این سکوت بی هوا،
از همان پله ی اول نهایت فریاد را
خواستم
بی پرده بگویم...!!!

آی قناری پنهان در سکوت این همه فریاد
دیروز آهی کشیدی از اعماق گودال نیرنگ های بی پایانت
هجوم باد را پرواز...
آواز زلیخایی ام را چه چیز کم؛
که اینگونه یعقوب وار صبر ایوب نصیبم داشتی؟
آنقدر دودو زد این چشم بی پروا
که دیگر باد هم به پایش بخار می شود..
باز هم از سر می گیری این خنده ی تلخ آنشین مرگ بار را...
از تمام وجود خواستم کله پا شوی
بنوش طعم تلخ آتش را
ای تنها کودک زنده در کنج تنهایی ام...!!!
به نام آفریدگار عدل و رادمردی...

توپ شده ایم آنقدر که توپ هم تکانمان نمی دهد!
مگر نمی گفتیم چشم در برابر چشم؟؟!
چراغمان کشته اند؛
ما هنوز در پس پرده ی حیرتیم...
کی جایگیر گشتند این خوک صفتان بی صفت؛
مردان مرد را..؟
و ما ذلت را به خورده هیهات ها داده ایم..!!!

تقدیم به شهدای مظلوم غزه، با امید فردایی روشن.
الّهم عجّل لولیک الفرج، آمین
.jpg)
این پست را تقدیم می کنم به عزیزترین دوستم، آرزو به یاد خاطرات فراموش نشدنیمان...
دهانت را ميبويند
مبادا که گفته باشی دوستت ميدارم
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد…
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست نازنین...
آن که بر در می کوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبیست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...!!
شاملو



دلم گرفت. یه دلنوشته می ذارم البته می دونم بهش نمی شه گفت شعر...
بوی سایه
بوی خاموش
از نا کجا می نگری تاریکی ام را
آی باران دلتنگی
هرچه می باری رنگ می بازم
سالها دل داده ی نیزنگم
و اکنون من و این دستهای رو گشته
دریاب که در هجوم سایه ها می میرم...
آی باران دلتنگی
تبلور بی انتهای خورشید
از این همه خاموش دلگیرم...!!
بازهم تمام شعرم آغاز شد
تمام آغارم بی پایان می میرد...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
و او یک ریز و پی در پی
دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگ بارم را...

سلام
این بار شعر از رهی معیری. امیدوارم لذت ببرید...
روزی به جای لعل و گوهر، سنگ ریزه ای
بردم به زرگری، که به انگشتری نهد
بنشانَدَش به حلقه ی زرّین عقیق وار
آنسان که داغ بر دلِ هر مشتری نهد
زرگر، ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟
حیف آیدم ز حلقه ی زرّین، که این نگین
ناچیز و خوار مایه و بی قدر و بی بهاست
شایان دست مردم گوهر شناس نیست
در زیر پای فگن که بر انگشتری خطاست
هر سنگ بدگهر، نه سزاوار زینت است
با زرّ سرخ، سنگِ سیه را چه نسبت است؟
گفتم: به خشم، زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه! لعل نیز زِ آغوش سنگ خاست
زان رو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری، هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست
وین سنگریزه که فرا چنگ من بُود
خوارش مبین که لعل گران سنگ من بُود
روزی به کوهپایه، من و سروناز من
بودیم ره سپر، به خم کوچه باغ ها
این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریز کرده از می عشرت، ایاغ ها
ناگاه چون پری زدگان، آن پری فتاد
وز درد پا، ز پویه و بازیگری فتاد
آسیمه سر، دویدم و در بر گرفتمش
کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پایِ نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه ی جان گزایِ او
دریافتم که پنجه ی آن ماه، رنجه است
وز سنگ ریزه ای، بتِ من در شکنجه است
من خم شدم به چاره گری در برابرش
و آن مه نهاد بر کف من، پای نرم خویش
شستم به اشک، پای وی و چاره ساختم
آن داغ را به بوسه ی لبهای گرم خویش
وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است
بر پای آن پری، چو رهی بوسه داده است
خدانگهدار 

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.