

سلام
این بار شعر از رهی معیری. امیدوارم لذت ببرید...
روزی به جای لعل و گوهر، سنگ ریزه ای
بردم به زرگری، که به انگشتری نهد
بنشانَدَش به حلقه ی زرّین عقیق وار
آنسان که داغ بر دلِ هر مشتری نهد
زرگر، ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟
حیف آیدم ز حلقه ی زرّین، که این نگین
ناچیز و خوار مایه و بی قدر و بی بهاست
شایان دست مردم گوهر شناس نیست
در زیر پای فگن که بر انگشتری خطاست
هر سنگ بدگهر، نه سزاوار زینت است
با زرّ سرخ، سنگِ سیه را چه نسبت است؟
گفتم: به خشم، زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه! لعل نیز زِ آغوش سنگ خاست
زان رو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری، هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست
وین سنگریزه که فرا چنگ من بُود
خوارش مبین که لعل گران سنگ من بُود
روزی به کوهپایه، من و سروناز من
بودیم ره سپر، به خم کوچه باغ ها
این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریز کرده از می عشرت، ایاغ ها
ناگاه چون پری زدگان، آن پری فتاد
وز درد پا، ز پویه و بازیگری فتاد
آسیمه سر، دویدم و در بر گرفتمش
کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پایِ نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه ی جان گزایِ او
دریافتم که پنجه ی آن ماه، رنجه است
وز سنگ ریزه ای، بتِ من در شکنجه است
من خم شدم به چاره گری در برابرش
و آن مه نهاد بر کف من، پای نرم خویش
شستم به اشک، پای وی و چاره ساختم
آن داغ را به بوسه ی لبهای گرم خویش
وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است
بر پای آن پری، چو رهی بوسه داده است
خدانگهدار 


من قطره قطره روحاتیت خویش را گریستم
همان که از آماج حمله ی دیوصفتان پری چهره خود را بر زمین می کشید
در قعر دره ی تاریک وحشت نور را پرستیدم
و در حضیض عالم به وسعت پرواز زجر کشیدم
من معنویت را فریاد زدم
آبی دل را خواستم
و عاقبت عصمت خویش را با شیشه ی عمر دیو اشتباه گرفتم
من شکستم...
.jpg)
سلام
این عید باستانی را به همه ی دوستان عزیز تبریک و شاد باش عرض می کنم و برای همه ی عزیزان آرزوی سربلندی و موفقیت دارم. امیدوارم که این سال سالی باشد متفاوت با سالهای گذشته و خاطرات خوب را تکرار کنیم و بدی ها را خط بزنیم.
سلامت،
صداقت،
سعادت،
صراحت،
سیادت،
صدارت،
سبزی،
هفت صین طاقچه ی زندگیتان باد.
آخ ببخشید اصلش اینجوری بود:
سلامت،
سعادت،
سیادت،
سرور،
سروری،
سبزی،
و سر زندگی،
هفت سین سفره ی زندگیتان باد...
بذارید به حساب خلاقیت بیش از حد یا توهم با مزه بودن...
عید خوبی داشته باشید سرشار از شادی و خنده و خالی از غصه و گریه
خدانگهدار..

بالاخره وقت حسابرسی هم رسید...
365روز گذشت. من، تو، ما چه کردیم که لایق بالیدن ماست؟
خداوندا هرچه به نامه ی اعمالم در این یک سال می نگرم، این ترس در اعماق وجودم شکل می گیرد که من که در یک سال اینگونه مردود شده ام، در حسابرسی کلی چه سرنوشتی خواهم داشت.
ای تکیه گاه عالمیان، نگاهمان کن تا آنچه در این سال به عنوان ضرر داده ایم را در سال دیگر جبران کنیم.
خداوندا، یاریمان ده که با خود بیندیشیم کجا ایستاده ایم و کجا باید برسیم، هدف را به ما بنما و در طول راه هم مثل همیشه با ما باش تا راه را گم نکنیم.
خداوندا...

میلادت مبارک
کنون که چشم گشوده ای
به سوی سرزمین عشق...!
تو را کنون مرا بس است
اگرچه قلب خسته ام
غرق تاریکی است
و تابش عشق تو هم حتی
توان امید بخشیدنش ندارد
ولی بتاب که تابش توست که از دام مرگم می رهاند..
خسته و افتاده ام
دستانم را به تو می سپارم
اینبار می خواهم تکیه کنم
بر کوه مردی که عاشقم گشت...
مرا با عشق زنده کن
حال که مُرده کفتری بیش نیستم
بیا و مرا به پایان رسان
امید زندگی ام ده
دستانم را به تو می سپارم...

آیا کسی هست که اشک مرا بفهمد...؟
لبریزم از پوچی
و باز هم در میان گریه هایم می خندم..
آری ! باید قوی باشم
سستی با من سالهاست که وداع گفته
در چشم مردمانی که نمی دانندم...
و باز هم بی صدا می شکنم
با خنده می گریم
و با جنون عاشق می میرم...

انتظار
چه حس غریبی
التماس یک نگاه...
ذره ذره آتش گرفتم،
سوختم،
خاکستر شدم
تا شاید شعله ی آتش عشقم، نگاهت را به سویم فراخواند.
چشمانم شعله کشید،
داد زد،
کور شد
اما نگاهت را از من دریغ داشتی
این چه انتظار بزرگی است!
بودنت را نمی خواهم
تنها یک نگاه
برای خارج شدن نیمه جانی که در تن دارم،
مرا بس است...

شمع وجودم آرام آرام می سوزد
و من آب می شوم
در مقابل چشمانی که مرا نمی فهمند...
آمدم بخندم
تو را دیدم
خنده بر لبم ماسید
مثل همیشه
آرام باش من عادت دارم...
نمی فهمی چرا نگاهم را از نگاهت می دزدم،
نه این شرم نیست
این اوج عشق است
و اوج اضطراب
اضطراب اینکه چشمانم را بخوانی
چه فکر بیهوده ای
تو در خواندن کلام چشم من
و لرزش صدای محزونم
بی سوادترینی...
شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.